![]() |
![]() |
|
|
در جستجوی آرامش آرامشی که سالهاست با من بیگانه شده نقبی به گذشته میزنم.
اما در این ظلمت پر از خالی در این دهلیز مرگ هر دم نفسم در سینه حبس میشود. در یک غروب پائیزی سرد به دیدار خویش میروم با قدمهائی سست و لرزان.ولی هیهات که در آن غروب سرد نیز تنها خار بیابان سلامم میدهد. دریغ و درد که میبویم خار را همچون گل یاس. افسوس که همیشه این فردا و فرداهاست که به من نهیب میزند هستی و باید باشی. در این قرن لبالب از بیرحمی و ترحم حتی باید را نمیتوان به نباید تبدیل کرد. من حرف دارم صحبتی دارم با شب . من از عمق تاریکی متولد شده ام و از عمق تاریکی حرف میزنم. من از عمق گوری که خود برای خویش ساختم فریاد میزنم من محکومم محکوم به مرگ.
I feel like I’ve just existed I know you lived your lifetime At times I think I hear you Yet you come to me in many ways Our lives on earth seem all too brief,
چرا زندگی ارزش زیستن ندارد چرا چرا؟ دیگر فکر کردم به اینکه دیگر فکر نکنم ولی افسوس. میگویند خدا در همه جا هست اینجا چطور؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 8:45 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 آبان 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|