تبليغاتX
مرد تنها -
در جستجوی آرامش  آرامشی که سالهاست با من بیگانه شده نقبی به گذشته میزنم.

اما در این ظلمت پر از خالی در این دهلیز مرگ هر دم نفسم در سینه حبس میشود.

در یک غروب پائیزی سرد به دیدار خویش میروم با قدمهائی سست و لرزان.ولی هیهات که در آن غروب سرد نیز تنها خار بیابان سلامم میدهد.

دریغ و درد که میبویم خار را همچون گل یاس.

افسوس که همیشه این فردا و فرداهاست که به من نهیب میزند هستی و باید باشی.

در این قرن لبالب از بیرحمی و ترحم حتی باید را نمیتوان به نباید تبدیل کرد.

من حرف دارم صحبتی دارم با شب . من از عمق تاریکی متولد شده ام و از عمق تاریکی حرف میزنم.

من از عمق گوری که خود برای خویش ساختم فریاد میزنم من محکومم محکوم به مرگ.

I feel like I’ve just existed
And now it’s been a year.
I don’t know how I’ve lived and breathed
Without you being here.

I know you lived your lifetime
As short as that seems to me,
But the pain in my heart is still so great,
Yet I know your spirit is free.

At times I think I hear you
The thoughts come to my mind.
I struggle for the sound of your voice,
But your voice I cannot find.

Yet you come to me in many ways
So I know you did not die,
You want to tell me that you’re close,
And to please stop asking Why.

Our lives on earth seem all too brief,
Or brief as it seems to me.
But where you are is forever,
God calls that Eternity!

 

چرا زندگی ارزش زیستن ندارد چرا چرا؟

دیگر فکر کردم به اینکه دیگر فکر نکنم ولی افسوس.

میگویند خدا در همه جا هست اینجا چطور؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 8:45  توسط مرد تنها |