![]() |
![]() |
|
|
نمیدونم چرا ؟چرا این حس غریبی و بیگانگی رهایم نمیکند.
من کمتر اهل سینما و فیلم هستم.شاید بشه گفت تمامه فیلمها رو دیدم ولی عشق چیز دیگری است و عشق برای من حتی در دنیای سینما و فیلم هم عشق خاصی است. من وقتی نسبت به چیزی هر چیز که باشه علاقه پیدا کنم زیاد در عمق و متن آن ماجرا فرو میرم. در دنیای سینما هم همینطوره. من در سینما فقط کارهای مسعود کیمیائی رو دوست دارم.چند ماه پیش فیلم رضا موتوری ساخته این بزرگمرد دنیای سینما رو دیدم. دیدمو دیدم.جدای از اینکه این فیلم چقدر زیبا ساخته شده چقدر شبیه به سرگذشت خودم هست. با این تفاوت که رضا سارق پول بود ولی من سارق احساس و تمام چیزهائی که یک انسان به عنوان انسان بودن برای زندگی محتاج به آنهاست من از خود دزدیدم. به همین خاطر همیشه وقتی میخوام آهنگی گوش بدم اول ترانه مرد تنها را به گوش جان میشنوم و هر وقت خواستم آهنگی برای خودم و برای دل خودم بنوازم بی اختیار این ترانه را مینوازم. چند روز پیش رفتم دیدار مسعود کیمیائی .و او با وجود مشغله زیاد افتخار هم صحبت بودن با خود را به من داد. من از فیلم رضا موتوری گفتم و با هم به گفتگو نشستیم در مورد این فیلم. من از حس غربتی که در رضا بود و خیلی چیزهای دیگه گفتم. دیدار خیلی خوب و صمیمی بود.کاش حس نزدیکی و صمیمیت در مورد همه به یک شکل بود ولی افسوس. دیر زمانیست کابوس خفتن رهایم نمیکند.خفتن در همه چیز.حتی در خود. دیر زمانیست که مرگ غرورم را بر خود واجب دانسته ام. دیر زمانیست که از دشت شقایقهای سرخ دسته دسته گل یخ میچینم. من محتاجم.محتاج آرامش.ولی چه ناگوار و تلخ است که انسان آرامش را در وجود مرگ حس کند. من نیازم.نیاز هر روزه.من باورم باور هر روزه. من گل آفتابگردانی هستم که رو به تاریکی دارد. من ساقی هستم که جام لبالب از خالی دارد. من کویری هستم که از ازل کویر زاده شده ام. من تشنه تشنگان بوده ام و تشنه تشنگان جان میدهم. به امید آن روز.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 4:44 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 آبان 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|