![]() |
![]() |
|
|
ای غریبه آشنا ! ای همدرد ! ای کسی که حرفهای دل یک دل کنده را میخوانی میدانی چه شیرین است؟
چه شیرین است وقتی لبانم را با بوسه مرگ آشنا میکنم؟ فکر نکنم بدانی چه لذتی دارد زندگی را از هم دریدن؟ ای مرگ ! ای فرشته زیبای الهی میخواهم خودم تو را دعوت به همبستر شدن با خود بکنم.میخواهم طعم شیرین بوسه های داغت را بر لبان خشکیده ام تجربه کنم. جسمم سلولهای بدنم همه و همه در این هم آغوشی با تو لذتی جاودانی را تجربه میکنند. ماه خورشید ستارگان یا شاید موشهای اعماق لجنزار مرا به سوی خود دعوت میکنند پس چرا دعوتشان را اجابت نکنم؟؟؟ ای فرشته زیبا وقتی تو را در آغوش بگیرم رویا میشوم گوئی صدائی از آنسوی پنجره آهسته به من میگوید: محسن چرا اینقدر دیر؟ و من این من خسته این من از خود رانده این من با سایه همنشین در جوابش به آرامی میگویم: چون آلوده به عشق بودم. عشق به زندگی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 6:32 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 آبان 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|