تبليغاتX
مرد تنها - ای قادر متعال ای سر آغاز ای پایان از تو می پرسم چرا من؟؟؟؟

چرا خودم را گم کرده ام؟

چرا دير زمانيست با حس بيگانگی همنشينم؟

ای آشنا>با خود بيگانه ام نکن.هيچ ميدونی چطور ناجوانمردانه هستی ام  زندگی ام رو

ذره ذره به کام خود ميکشی؟

چرا من....

در آغوش ميگيرمت ای آغوش گرم

لبان بوسه خواهم را بر لبانت ميگذارم

از تو تمنا دارم

تمنای يک نگاه تمنای يک عشق

حتی تمنای نفرت

دربدر حس رها شدنم

الان در کجا هستم؟در زمين؟در آسمان؟در جنگل؟شايد همه جا باشم.

دير زمانيست زير سايه درخت بيد برای کودک خيالم لالائی ميخوانم.

دير زمانيست ثانيه ها را به خاک سپرده ام.

سرنوشتم احساسم >بودنم در ميان تل خاک مدفون شده.

خيلی وقته که مبتلا شده ام  مبتلا به حس رهائی.

حس محو شدن /حس با آسمان همنشين شدن/حس با مرگ عشقبازی کردن

حس ارضا شدن.

امشب خواهم رفت

امشب با آئيينه وداع خاهم کرد.

امشب با پژواک کوهستان همصدا ميشوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 4:45  توسط مرد تنها |