![]() |
![]() |
|
|
دیگر زندانی بودن برایم واژه ای بس آشنا است.دیگر هجوم افکار متضاد و غریبه یا شاید آشنا برایم واجب شده.
دیگر عشق را در آنسوی کویر حسرت یافتن برایم حسی دلپذیر است. دیگر شب را دیدن ولی تحمیل شدن به من برای اینکه روز میباشد برایم به شیرینی بوسه ای شتاب زده بر لبان معشوقم است. دیگر رهایی و فرار از واقعییات چه گویم که بس دل انگیز است. دیگر زخم خوردن احساسات و عواطف من در هر ثانیه بدست بی صفتان به ظاهر دوست و غمخوار برایم همانند تنفسی در هوای پاک کوهستان است. دیگر شنیدن هر روزه جمله پوچ و بی معنی دوستت دارم برایم همانند افیون است. دیگر حتی خاطرات دلپذیر گذشته برایم به تلخی زهر است. دیگر در همه جا و هر مکان و نقطه ای که باشم هزار ساعت گذشتن یک ساعت برایم مثل لالائی کودکانه محسور کننده و خواب آور است. آخر چه گویم؟چه مانده از آسمان پر ستاره ام؟ چه مانده از شبهای کنار نخلستانم؟ چه مانده از تداوم اولین تبسمم؟ نگاه کن ای غریبه آشنا؟نگاه کن.مرا میبینی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 5:49 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 آبان 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|