![]() |
![]() |
|
|
ای غریبه آشنا ! ای همدرد ! ای کسی که حرفهای دل یک دل کنده را میخوانی میدانی چه شیرین است؟
چه شیرین است وقتی لبانم را با بوسه مرگ آشنا میکنم؟ فکر نکنم بدانی چه لذتی دارد زندگی را از هم دریدن؟ ای مرگ ! ای فرشته زیبای الهی میخواهم خودم تو را دعوت به همبستر شدن با خود بکنم.میخواهم طعم شیرین بوسه های داغت را بر لبان خشکیده ام تجربه کنم. جسمم سلولهای بدنم همه و همه در این هم آغوشی با تو لذتی جاودانی را تجربه میکنند. ماه خورشید ستارگان یا شاید موشهای اعماق لجنزار مرا به سوی خود دعوت میکنند پس چرا دعوتشان را اجابت نکنم؟؟؟ ای فرشته زیبا وقتی تو را در آغوش بگیرم رویا میشوم گوئی صدائی از آنسوی پنجره آهسته به من میگوید: محسن چرا اینقدر دیر؟ و من این من خسته این من از خود رانده این من با سایه همنشین در جوابش به آرامی میگویم: چون آلوده به عشق بودم. عشق به زندگی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 6:32 توسط مرد تنها |
|
|
باز هم شب،سپیداری تنها
روزها در پی آواز گلی میگذرد ، چشمها ؛اشکهای چه زلال مژه ها رنگینند دلم می خواست سینه را پر کنم از بادی سرد که ز باغی ،ز بالای سپیداری خبری می آورد و دلم می خواست آرام شوم آرام ،روی کوهی؛صخره ای که ز اوج ابر مرا می خوانند می دانند دلم هوس پروازی هست اوج آن کوهی شاید نامی یادی یادگاری دلم افسرده کند هرآنگاه . هر زیبایی که می بینی برای تو هر فریبندگی و دلربایی در هر کجا به تو میرسد تا زمان فرا رسیدن مرگ من تو بمان آرزوهایم دنبال تو خواهد بود وهنگامی که ساعتهای خستگی من به پایان رسد به من نعمتهایش بخشیده خواهد شد نفسهای کوتاه من به پایان خواهد رسید و آسمان شاهد مرگ من خواهد بود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 3:27 توسط مرد تنها |
|
|
چرا خودم را گم کرده ام؟ چرا دير زمانيست با حس بيگانگی همنشينم؟ ای آشنا>با خود بيگانه ام نکن.هيچ ميدونی چطور ناجوانمردانه هستی ام زندگی ام رو ذره ذره به کام خود ميکشی؟ چرا من.... در آغوش ميگيرمت ای آغوش گرم لبان بوسه خواهم را بر لبانت ميگذارم از تو تمنا دارم تمنای يک نگاه تمنای يک عشق حتی تمنای نفرت دربدر حس رها شدنم الان در کجا هستم؟در زمين؟در آسمان؟در جنگل؟شايد همه جا باشم. دير زمانيست زير سايه درخت بيد برای کودک خيالم لالائی ميخوانم. دير زمانيست ثانيه ها را به خاک سپرده ام. سرنوشتم احساسم >بودنم در ميان تل خاک مدفون شده. خيلی وقته که مبتلا شده ام مبتلا به حس رهائی. حس محو شدن /حس با آسمان همنشين شدن/حس با مرگ عشقبازی کردن حس ارضا شدن. امشب خواهم رفت امشب با آئيينه وداع خاهم کرد. امشب با پژواک کوهستان همصدا ميشوم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 4:45 توسط مرد تنها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 آبان 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
|
RSS
|