تبليغاتX
مرد تنها
در جستجوی آرامش  آرامشی که سالهاست با من بیگانه شده نقبی به گذشته میزنم.

اما در این ظلمت پر از خالی در این دهلیز مرگ هر دم نفسم در سینه حبس میشود.

در یک غروب پائیزی سرد به دیدار خویش میروم با قدمهائی سست و لرزان.ولی هیهات که در آن غروب سرد نیز تنها خار بیابان سلامم میدهد.

دریغ و درد که میبویم خار را همچون گل یاس.

افسوس که همیشه این فردا و فرداهاست که به من نهیب میزند هستی و باید باشی.

در این قرن لبالب از بیرحمی و ترحم حتی باید را نمیتوان به نباید تبدیل کرد.

من حرف دارم صحبتی دارم با شب . من از عمق تاریکی متولد شده ام و از عمق تاریکی حرف میزنم.

من از عمق گوری که خود برای خویش ساختم فریاد میزنم من محکومم محکوم به مرگ.

I feel like I’ve just existed
And now it’s been a year.
I don’t know how I’ve lived and breathed
Without you being here.

I know you lived your lifetime
As short as that seems to me,
But the pain in my heart is still so great,
Yet I know your spirit is free.

At times I think I hear you
The thoughts come to my mind.
I struggle for the sound of your voice,
But your voice I cannot find.

Yet you come to me in many ways
So I know you did not die,
You want to tell me that you’re close,
And to please stop asking Why.

Our lives on earth seem all too brief,
Or brief as it seems to me.
But where you are is forever,
God calls that Eternity!

 

چرا زندگی ارزش زیستن ندارد چرا چرا؟

دیگر فکر کردم به اینکه دیگر فکر نکنم ولی افسوس.

میگویند خدا در همه جا هست اینجا چطور؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 8:45  توسط مرد تنها | 
در قرن تمدن ! در روزگار هجوم افکار متضاد شاید بی معنی نباشه که برهنگی و حجاب در کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 1:16  توسط مرد تنها | 
برای زیستن و زنده بودن چه قیمتی میتوان گذاشت؟
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 4:30  توسط مرد تنها | 
نمیدونم چرا ؟چرا این حس غریبی و بیگانگی رهایم نمیکند.

من کمتر اهل سینما و فیلم هستم.شاید بشه گفت تمامه فیلمها رو دیدم ولی عشق چیز دیگری است و عشق برای من حتی در دنیای سینما و فیلم هم عشق خاصی است.

من وقتی نسبت به چیزی هر چیز که باشه علاقه پیدا کنم زیاد در عمق و متن آن ماجرا فرو میرم. در دنیای سینما هم همینطوره.

من در سینما فقط کارهای مسعود کیمیائی رو دوست دارم.چند ماه پیش فیلم رضا موتوری ساخته این بزرگمرد دنیای سینما رو دیدم.

دیدمو دیدم.جدای از اینکه این فیلم چقدر زیبا ساخته شده چقدر شبیه به سرگذشت خودم هست.

با این تفاوت که رضا سارق پول بود ولی من سارق احساس و تمام چیزهائی که یک انسان به عنوان انسان بودن برای زندگی محتاج به آنهاست من از خود دزدیدم.

به همین خاطر همیشه وقتی میخوام آهنگی گوش بدم اول ترانه مرد تنها را به گوش جان میشنوم و هر وقت خواستم آهنگی برای خودم و برای دل خودم بنوازم بی اختیار این ترانه را مینوازم.

چند روز پیش رفتم دیدار مسعود کیمیائی .و او با وجود مشغله زیاد افتخار هم صحبت بودن با خود را به من داد.

من از فیلم رضا موتوری گفتم و با هم به گفتگو نشستیم در مورد این فیلم.

من از حس غربتی که در رضا بود و خیلی چیزهای دیگه گفتم.

دیدار خیلی خوب و صمیمی بود.کاش حس نزدیکی و صمیمیت در مورد همه به یک شکل بود ولی افسوس.

دیر زمانیست کابوس خفتن رهایم نمیکند.خفتن در همه چیز.حتی در خود.

دیر زمانیست که مرگ غرورم را بر خود واجب دانسته ام.

دیر زمانیست که از دشت شقایقهای سرخ دسته دسته گل یخ میچینم.

من محتاجم.محتاج آرامش.ولی چه ناگوار و تلخ است که انسان آرامش را در وجود مرگ حس کند.

من نیازم.نیاز هر روزه.من باورم باور هر روزه.

من گل آفتابگردانی هستم که رو به تاریکی دارد.

من ساقی هستم که جام لبالب از خالی دارد.

من کویری هستم که از ازل کویر زاده شده ام.

من تشنه تشنگان بوده ام و تشنه تشنگان جان میدهم.

به امید آن روز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 4:44  توسط مرد تنها | 
روزگار غریبیست.

من فکر میکنم بر عکس این تصویر هم صادق باشه.!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 23:18  توسط مرد تنها | 

هنوز در انديشه خود هستم.

هنوز ظلمت و تاريکی جسورانه خود را همنشينم ميداند.

دير زمانيست که پنجره کوچک اطاقم بيرحمانه به رويم زهرخند ميزند.

اين ثانيه های رهائی>مرا دعوت به خويشتنداری ميکنند.

نگاه کردن حس خوبی است.

نگاه به نور نگاه به شکوفه .

حتی نگاه به نفرت.

نگاه به مرگ .

نگاه به عشق دو عاشق ۱۷ ساله.

نگاه به جدائی.

سکوت آموزگار خوبی است.

سکوت به من مياموزد و چه شيرين و گوارا قطره قطره زهر اجبار را در جانم ميريزد.

سکوت به من مياموزد.

مياموزد که چگونه لحظه به لحظه بيگانگی را بپذيرم.

بايد پذيرفت بايد تسليم شد.

سکوت مياموزد که چگونه بايد آفتاب لب بام شد.

مياموزد که چگونه {بايد}گل هميشه بهار را گل هميشه خزان به ياد بياورم.

سکوت به من مياموزد که چطور ديگر هرگز خود را باور نکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 19:46  توسط مرد تنها | 

هنوز هيچ چيز عوض نشده.يک استکان چائی رو ميز و سيگاری در کنارش.

بعد اون سيگار روشن ميشه!

خب خوبيش در همينه/وقتی سيگار روشن ميشه لابلای دودش ميبينم گذشتمو

بد جور هم ميبينم.

به قول صادق هدايت هيچ چيز به اندازه تنها عرق خوردن انسانو عذاب نميده.

حکايت منم شده همين.

برای چی اينها دنبال زندگی ميدوند؟برای چی شب ميخوابن؟اصلا برای چی زنده هستن.

فقط غبار ميبينم و بس.نميدونم چرا دچار شده ام.

فقط ميخام حس کنم حتی برای يک ثانيه که اميد چه معنی ميده.

اميدواری زياد هست ولی افسوس اميد که اصل اين ماجراست نميدونم چرا خودشو از من دور ميکنه.

وقتی رفيق آدم ديوار شد و همصحبت آدم پنجره ديگه بهتر از اين نميشه.

چند وقتيه مدام گير دادم به کتاب پر از ماتيسن.

نميدونم چرا ولی خيلی با روجر دالتون احساس نزديکی ميکنم.

آخه من عادت دارم به چيزی که علاقه پيدا ميکنم بارهاااااااا ميخونمش يا اگه فيلم باشه بارها ميبينم.

ولی کلا زندگی خيلی مزخرفه.

اکه حوصله داشتم شايد بازم نوشتم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 6:4  توسط مرد تنها | 
.نميدونم چرا.ديگه حتی از خسته بودن هم خسته شدم.

آخه خستگی وقتی به سراغ انسان مياد که حداقل اميدوار باشه.

وقتی خستگی هم از آدم فرار ميکنه چاره ای نيست جز پذيرش.

پذيرش همه چيز.پذيرش نفرت عشق .

نفرت پايان است.پايان تمام عشقها.

ميخوام شعر بگم شعرهای که در خلوت دل زخم خورده متولد شدند.

 

چه گويد اين دلم افسوس نميدانم

راوی قصه عشقم ولی نميخوانم

مهربان ياری بود هديه اش محبت

چه کنم که اين دل ديگر نميتواند

گويند از محبت خارها گل ميشود

افسوس اين پوسيده ريشه آب را نميبيند

گفتگو ميکند دراز آهنگ اين دلم

شايد هنوز رسم ترانه را نميداند

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:3  توسط مرد تنها | 
آمدن.باز به صفحه ساعت نگاه کردن.بسوی مرگ رفتن را پذيرفتن و باز به ياد آوردن زنده بودن.

باز بيداری باز بازيچه زمان شدن باز با سکوت گفتگو کردن باز اسير سايه خود شدن.

باز در آرزوی سايه نداشتن.باز در آرزوی رهائی از او.

باز ترانه گوش دادن.باز برای هزارمين بار ترانه مرد تنها از فرهاد را شنيدن.

باز مرد تنها بودن.

دوباره به معنی عشق فکر کردن و دوباره به پوچی آن پی بردن.

باز پوچ شدن.

باز به آسان شکستن دل فکر کردن.باز به دنيای دلشکستها قدم نهادن.

باز به ياد مادر بودن و آرامش بيست ساله اش.

باز به ياد پدر بودن و غصه های مرگ آورش.

دوباره به ياد خواهر بودن.خواهری که چه سخت و بزرگوار جای خالی مادر را برای پدر و برادرش پر کرد.

به ياد غمهای خواهر که درمان ندارند.

به ياد دو خواهر ديگر که پدر و برادرشان را تنها با عيد نوروز احساس ميکنند.

به ياد خوشبختی از درون پوسيده آنها.

به ياد پيانوی لعنتی که بازيچه ای بيش نيست.

به ياد دستانم که هر وقت روی کلاويه هايش ميروند چاره ای ندارند جز ترانه مرد تنها را نواختن.

به ياد دود سيگارم اين همنشين بی غل و غش من که تنها در دود مهربانش کمی احساس سبکی ميکنم.

به ياد پول!اين همه چيز ادمها.

به ياد خوار بار فروش سر گذر و گفتگوی من با ايشان که من عاشقم عاشق زيبائی عاشق زندگی نه اصلا من عاشق دختری هستم پس لطف کنيد دويست گرو پنير مجانی به من بدهيد.

به ياد برخوردش پس از اين حرف.

به ياد از پشت پنجره نگاه به دوستيهای پوچ دخترها و پسرها انداختن.

به ياد نگاه مشتاق دخترانی که چه با اشتياق گول ميخورند.

به ياد خودم که چه آسان باختم و چه زود با آ رزوهايم وداع کردم.

به ياد آمدن در اينجا و نوشتن و بعد از نوشتن کمی فقط کمی سبکی را لمس کردن.

به ياد خشم بعد از تمام شدن اين مزخرفات.

به ياد همه چيز.دوستان فراموش شده و فراموش کرده.

و به ياد....

واقعا نميدونم چی بگم.شايد زندگی دوباره مثل هر روز به من زهر خند زد.

شايد هم خوشبختی به سراغم آمد و به خاک پيوستم و راهی ديار فراموشی شدم

که در اين صورت تو ای عزيز ترين که مزخرفهای منو ميخوانی از شر من و نوشته هام

آسوده خواهی شد.

نه ديگه بسه.

ميخواستم بگم به آسودگی فکر کردن که ديدم من لايق حتی يک ثانيه اش نيستم.

فعلا خدا نگهدار.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 4:58  توسط مرد تنها |