تبليغاتX
مرد تنها
دیگر زندانی بودن برایم واژه ای بس آشنا است.دیگر هجوم افکار متضاد و غریبه یا شاید آشنا برایم واجب شده.

دیگر عشق را در آنسوی کویر حسرت یافتن برایم حسی دلپذیر است.

دیگر شب را دیدن ولی تحمیل شدن به من برای اینکه روز میباشد برایم به شیرینی بوسه ای شتاب زده بر لبان معشوقم است.

دیگر رهایی و فرار از واقعییات چه گویم که بس دل انگیز است.

دیگر زخم خوردن احساسات و عواطف من در هر ثانیه بدست بی صفتان به ظاهر دوست و غمخوار برایم همانند تنفسی در هوای پاک کوهستان است.

دیگر شنیدن هر روزه جمله پوچ و بی معنی دوستت دارم برایم همانند افیون است.

دیگر حتی خاطرات دلپذیر گذشته برایم به تلخی زهر است.

دیگر در همه جا و هر مکان و نقطه ای که باشم هزار ساعت گذشتن یک ساعت برایم مثل لالائی کودکانه محسور کننده و خواب آور است.

آخر چه گویم؟چه مانده از آسمان پر ستاره ام؟

چه مانده از شبهای کنار نخلستانم؟

چه مانده از تداوم اولین تبسمم؟

نگاه کن ای غریبه آشنا؟نگاه کن.مرا میبینی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 5:49  توسط مرد تنها | 

روزهای پائیزی سلام.روزهای پائیزی چه گویم برایت که ناتوانم از گفتن.

از گفتن اینکه پائیز فصل خزانی و زردی ولی من عاشقانه دوستت دارم.روزهای پائیزی ناب ترین جملاتم در این اباطیل تقدیم به تو که عاشقانه دوستت دارم.

روزهای پائیزی میخوام بدوونی که منم زمانی بهاری بودم .کسی در این چراگاه بزرگ که دنیا باشه از من پرسید که چرا پائیزی شدم؟

مسخره است ولی شاید از ازل پائیزی بودم.

روزهای قشنگ من که در تو برگهای درختان زرد میشوند و میمیرند و حداقل تا بهار بعد راحت از نکبت شوم و شیطانی ملعونی به اسم زندگی و نفس کشیدن هستند.

پائیزم قشنگم ملوسم مهربانم رنگین کمان زیبای من ولی آیا میدانی که من متاسفانه انسان هستم و انسانی پائیزی و میخواهم زرد بشوم و از درخت زندگی بیفتم ولی فرق من با برگ اینه که دیگر فرصت ملعون زندگی به من داده نمیشود.

نه چرا ملعون بگویم اگر دوباره متولد میشدم؟ هیچ معلوم نیست شاید اگر دوباره بدنیا میامدم به زندگی میگفتم لحظات گذرا برای رسیدن به هر آنچه مطلوب انسان است.ولی حیف و صد افسوس.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 22:10  توسط مرد تنها | 
روزهای آبی خاطرات من سلام.

با من بمان!بیوفا چون دنیا نباش!بی کیش و آئیین همجون کافر نباش!

روزهای آبی خاطراتم چرا هر ثانیه از عمرم بی آنکه خود خواهم هدیه داده میشود به تو؟

روزهای آبی خاطراتم مهربانم همنشینم با منی و من میدانم.

ای همزاد منو تنهائی من روزهای آبی خاطراتم جفا در حقم چرا؟

روزهای آبی خاطراتم رفیق دیرینم در دنیای رفاقت و آشنائی و عشق از پشت خنجر بر من میزنی چرا؟

برای من برای من مبتلا برای من دوزخ نشین ظرفی از آتش هدیه ام میکنی چرا؟

روزهای آبی خاطراتم چرا ....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 7:19  توسط مرد تنها | 
ای غریبه آشنا ! ای همدرد ! ای کسی که حرفهای دل یک دل کنده را میخوانی میدانی چه شیرین است؟

چه شیرین است  وقتی لبانم را با بوسه مرگ آشنا میکنم؟

فکر نکنم بدانی چه لذتی دارد زندگی را از هم دریدن؟

ای مرگ ! ای فرشته زیبای الهی میخواهم خودم تو را دعوت به همبستر شدن با خود بکنم.میخواهم طعم شیرین بوسه های داغت را بر لبان خشکیده ام تجربه کنم.

جسمم سلولهای بدنم همه و همه در این هم آغوشی با تو لذتی جاودانی را تجربه میکنند.

ماه خورشید ستارگان یا شاید موشهای اعماق لجنزار  مرا به سوی خود دعوت میکنند پس چرا دعوتشان را اجابت نکنم؟؟؟

ای فرشته زیبا وقتی تو را در آغوش بگیرم رویا میشوم گوئی صدائی از آنسوی پنجره آهسته به من میگوید:

محسن چرا اینقدر دیر؟

و من این من خسته این من از خود رانده این من با سایه همنشین در جوابش به آرامی میگویم:

چون آلوده به عشق بودم. عشق به زندگی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 6:32  توسط مرد تنها | 
باز هم شب،سپیداری تنها

روزها در پی آواز گلی میگذرد ، چشمها ؛اشکهای چه زلال مژه ها رنگینند

دلم می خواست سینه را پر کنم از بادی سرد که ز باغی ،ز بالای سپیداری خبری می آورد

و دلم می خواست آرام شوم آرام ،روی کوهی؛صخره ای که ز اوج ابر مرا می خوانند

می دانند دلم هوس پروازی هست

اوج آن کوهی شاید نامی یادی یادگاری دلم افسرده کند

هرآنگاه . هر زیبایی که می بینی برای تو

هر فریبندگی و دلربایی در هر کجا به تو میرسد

تا زمان فرا رسیدن مرگ من تو بمان

آرزوهایم دنبال تو خواهد بود

وهنگامی که ساعتهای خستگی من به پایان رسد

به من نعمتهایش بخشیده خواهد شد

نفسهای کوتاه من به پایان خواهد رسید

و آسمان شاهد مرگ من خواهد بود 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 3:27  توسط مرد تنها | 

چرا خودم را گم کرده ام؟

چرا دير زمانيست با حس بيگانگی همنشينم؟

ای آشنا>با خود بيگانه ام نکن.هيچ ميدونی چطور ناجوانمردانه هستی ام  زندگی ام رو

ذره ذره به کام خود ميکشی؟

چرا من....

در آغوش ميگيرمت ای آغوش گرم

لبان بوسه خواهم را بر لبانت ميگذارم

از تو تمنا دارم

تمنای يک نگاه تمنای يک عشق

حتی تمنای نفرت

دربدر حس رها شدنم

الان در کجا هستم؟در زمين؟در آسمان؟در جنگل؟شايد همه جا باشم.

دير زمانيست زير سايه درخت بيد برای کودک خيالم لالائی ميخوانم.

دير زمانيست ثانيه ها را به خاک سپرده ام.

سرنوشتم احساسم >بودنم در ميان تل خاک مدفون شده.

خيلی وقته که مبتلا شده ام  مبتلا به حس رهائی.

حس محو شدن /حس با آسمان همنشين شدن/حس با مرگ عشقبازی کردن

حس ارضا شدن.

امشب خواهم رفت

امشب با آئيينه وداع خاهم کرد.

امشب با پژواک کوهستان همصدا ميشوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 4:45  توسط مرد تنها | 
در جستجوی آرامش  آرامشی که سالهاست با من بیگانه شده نقبی به گذشته میزنم.

اما در این ظلمت پر از خالی در این دهلیز مرگ هر دم نفسم در سینه حبس میشود.

در یک غروب پائیزی سرد به دیدار خویش میروم با قدمهائی سست و لرزان.ولی هیهات که در آن غروب سرد نیز تنها خار بیابان سلامم میدهد.

دریغ و درد که میبویم خار را همچون گل یاس.

افسوس که همیشه این فردا و فرداهاست که به من نهیب میزند هستی و باید باشی.

در این قرن لبالب از بیرحمی و ترحم حتی باید را نمیتوان به نباید تبدیل کرد.

من حرف دارم صحبتی دارم با شب . من از عمق تاریکی متولد شده ام و از عمق تاریکی حرف میزنم.

من از عمق گوری که خود برای خویش ساختم فریاد میزنم من محکومم محکوم به مرگ.

I feel like I’ve just existed
And now it’s been a year.
I don’t know how I’ve lived and breathed
Without you being here.

I know you lived your lifetime
As short as that seems to me,
But the pain in my heart is still so great,
Yet I know your spirit is free.

At times I think I hear you
The thoughts come to my mind.
I struggle for the sound of your voice,
But your voice I cannot find.

Yet you come to me in many ways
So I know you did not die,
You want to tell me that you’re close,
And to please stop asking Why.

Our lives on earth seem all too brief,
Or brief as it seems to me.
But where you are is forever,
God calls that Eternity!

 

چرا زندگی ارزش زیستن ندارد چرا چرا؟

دیگر فکر کردم به اینکه دیگر فکر نکنم ولی افسوس.

میگویند خدا در همه جا هست اینجا چطور؟

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 8:45  توسط مرد تنها | 
در قرن تمدن ! در روزگار هجوم افکار متضاد شاید بی معنی نباشه که برهنگی و حجاب در کنار هم زندگی مسالمت آمیزی داشته باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 1:16  توسط مرد تنها | 
برای زیستن و زنده بودن چه قیمتی میتوان گذاشت؟
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 4:30  توسط مرد تنها | 
نمیدونم چرا ؟چرا این حس غریبی و بیگانگی رهایم نمیکند.

من کمتر اهل سینما و فیلم هستم.شاید بشه گفت تمامه فیلمها رو دیدم ولی عشق چیز دیگری است و عشق برای من حتی در دنیای سینما و فیلم هم عشق خاصی است.

من وقتی نسبت به چیزی هر چیز که باشه علاقه پیدا کنم زیاد در عمق و متن آن ماجرا فرو میرم. در دنیای سینما هم همینطوره.

من در سینما فقط کارهای مسعود کیمیائی رو دوست دارم.چند ماه پیش فیلم رضا موتوری ساخته این بزرگمرد دنیای سینما رو دیدم.

دیدمو دیدم.جدای از اینکه این فیلم چقدر زیبا ساخته شده چقدر شبیه به سرگذشت خودم هست.

با این تفاوت که رضا سارق پول بود ولی من سارق احساس و تمام چیزهائی که یک انسان به عنوان انسان بودن برای زندگی محتاج به آنهاست من از خود دزدیدم.

به همین خاطر همیشه وقتی میخوام آهنگی گوش بدم اول ترانه مرد تنها را به گوش جان میشنوم و هر وقت خواستم آهنگی برای خودم و برای دل خودم بنوازم بی اختیار این ترانه را مینوازم.

چند روز پیش رفتم دیدار مسعود کیمیائی .و او با وجود مشغله زیاد افتخار هم صحبت بودن با خود را به من داد.

من از فیلم رضا موتوری گفتم و با هم به گفتگو نشستیم در مورد این فیلم.

من از حس غربتی که در رضا بود و خیلی چیزهای دیگه گفتم.

دیدار خیلی خوب و صمیمی بود.کاش حس نزدیکی و صمیمیت در مورد همه به یک شکل بود ولی افسوس.

دیر زمانیست کابوس خفتن رهایم نمیکند.خفتن در همه چیز.حتی در خود.

دیر زمانیست که مرگ غرورم را بر خود واجب دانسته ام.

دیر زمانیست که از دشت شقایقهای سرخ دسته دسته گل یخ میچینم.

من محتاجم.محتاج آرامش.ولی چه ناگوار و تلخ است که انسان آرامش را در وجود مرگ حس کند.

من نیازم.نیاز هر روزه.من باورم باور هر روزه.

من گل آفتابگردانی هستم که رو به تاریکی دارد.

من ساقی هستم که جام لبالب از خالی دارد.

من کویری هستم که از ازل کویر زاده شده ام.

من تشنه تشنگان بوده ام و تشنه تشنگان جان میدهم.

به امید آن روز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 4:44  توسط مرد تنها |